تبليغاتX
******عشق کلمه ای بی انتها********
 

 


                     ******عشق کلمه ای بی انتها********              

 




 

درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

دوستان

دوستان عاشق

نويسنده :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












Javacity

تبلیغات ویژه قالب ساز :
 
هيچ کس با من در اين دنيا نبود هيچ کس مانند من تنها نبود هيچ کس دردي ز دردم بر نداشت

 بلکه دردي نيز بر دردم گذاشت هيچ کس فکر مرا باور نکرد خطي از شعري مرا از بر نکرد

 هيچ کس معناي آزادي نگفت در وجودم رد پايش را نجست هيچ کس آن يار دلخواهم نشد

هيچ کس دمساز و همراهم نشد هيچ کس جز من چنين مجنون نبود

 در کلاس عاشقي دلخون نبود

                                               


نويسنده: ...... مورخ: چهارشنبه 1388/11/21 در ساعت: 1:46
      |+|

بـــی تو این روزای روشن، واسه من تاریک و تــاره

 

وقتی بـــی تــــو تک و تنهام، زندگیـــم معنا نداره

 

از همون روزی که رفتـــی دل به هیچ کســـی ندادم

 

فکر می کردم می رســـی  یه روز تو بـــی کسیم به دادم

 

گفتـــن لحظـــه ی آخر واسه من هنوز ســــؤاله

 

دیدن دوباره ی تـــو فقط تو خواب و خیـــاله

 

لحظـــه های آخر تو، تـــوی قلب من می مونه

 

هیچکـــی مثل من بلد نیست قدر چشماتـــو بدونه

 

رفتـــی و چشمــای خیسم یادگاری از تـــو مونده

 

بـــی وفای هات هنوزم تو رو از دلـــم نرونده

 

چشم به راه تــــو می مونم، تا که برگـــردی دوباره

 

می ترسم وقتــــی که نیستی ، دل من طــاقت نیاره


نويسنده: ...... مورخ: پنجشنبه 1388/11/15 در ساعت: 20:9
      |+|
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                     

                                                به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق                                                                    

                                               تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت                                                                  

                                                بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس                                                                

                                                       تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم                                                                    

                                                    وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                 

                                              به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو  به صد تا دریا نمی دم                                                                 

                                                     یه لحظه با تو بودنو  به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم                                                                      

                                                   قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

 


نويسنده: ...... مورخ: پنجشنبه 1388/11/15 در ساعت: 20:5
      |+|
این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه این که شام غریبان گرفته ام بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزلم غزل بگو شور و حال مرد بعد از تو حس شعر فنا مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگامی ام با رفتنت به خاک سیه می نشانی ام

گقتم زمین مجال رسیدن نمی دهد بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است من بودنی که اخرش نیست بودن است

دیگر چه جای دل خوشی باقی است اصلا کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است من بودنی که آخرش نیست بودن است

حالا به حرف های غریبت رسیده ام فهمیدم که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویمت که خسته ام

بی زارم از تمام رفیقان نا رفیق اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به انتظار نبودن کشاندن روح مرا با مسنت پوتین نشان ان

تا این برادران ریاء کار زنده اند  این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود یوسف همیشه وصله نا جور می کشد

اینجا نقاب شیر به کفتار می زند منصور ار هر اینه بر دار می زنند

این جا کسی برای کسی کس نمی شود   حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست  حق با تو بود ماندمان عاقلانه نیست

ما می رویم ز الطاف دوستان   بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش   در دین ما ملاک مسلمانی ابوذر است

ما می رویم مقصدمان نا مشخص است  هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگی است گر به اینجا تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

 

 


نويسنده: ...... مورخ: پنجشنبه 1388/11/15 در ساعت: 20:4
      |+|

سلام دوستای گلم امیدوارم که حال همتون خوب

باشه این متن خیلی بلند ولی ارزش خوندن داره

دوست دارم همتون این داستان یاشایدهم واقعیت

روبخونین واون هسی که درهنگام خوندنش به شما

دست می دهد روبرام بگین خیلی دوست دارم بدونم

نظرتون درمورد این سرگذشت چیه بخونیدش وبهم بگین

 

من نگار را ده سالی بود كه ميشناختم . يعنی اصلا از بچگی با هم بوديم .

خيلی همديگر را دوست داشتيم و طاقت جدايی يكديگر برای ما سخت

بود . نگار دختر پر شوری بود . خانواده های ما با هم دوست بودن و برای

همين از بچگی با هم بزرگ شديم . اين چند سال اخير هم كه در دبيرستان

بوديم بااينكه سرمون شلوغ بود ولی اشتياق ديدارمون بيشتر شده بود .

وقتی بعد از يك مدت با من تلفنی صحبت ميكرد مثل اين بود كه تمام دنيا

را به من دادند . نگار هيچ وقت ناراحت نميشد ، يعنی من ناراحتيش را

نديده بودم .هميشه به من ميگفت كاوه كاشكی من يك برادر مثل تو داشتم .

كاشكی هيچ وقت از تو دور نباشم . من ميگفتم : نه ديگه ، اگر تو هر روز

 من را ببينی كه از من سير ميشوی .. اخم ميكرد و ميگفت : من حتی

اگر از صبح تا شب با تو باشم از ديدنت سير نميشوم . وقتی اين حرف را

از او ميشنيدم دوست داشتم بزنم زير گريه ...سال آخر بود . با هم درس

 ميخوانديم و به هم كمك ميكرديم ، برای اينكه يك جا قبول شويم با هم انتخاب

رشته كرديم و خلاصه با هم يك دانشگاه قبول شديم . خيلی عالی بود حالا

ميتوانستم هر روز اورا ببينم . در كنارش باشم . همه توی دانشگاه

ميدانستند كه نبايد نگاه چپ به نگار بيندازند و مزاحمش شوند چون آن

وقت سر و كارشان با كاوه است . سال اول مثل برق و باد گذشت . از اين

همه درس خسته شده بودم اما همه اين مشكلات با يك لحظه كنار نگار بودن

فراموش ميشد . روز آخر بعد از امتحانات نگار گفت : بايد يك قرار مسافرت

بگذاريم من نميدانم اين مدت بدون تو چيكار كنم ... گفت : واقعا كه درست

 ميگی ، چون من بايد مواظبت باشم كه يك موقع زير سرت بلند نشه ...

بازم اخم كرد و چنان نيشگونی از من گرفت كه تا ته دلم كباب شد .

فقط داد زدم : آخ ... گفت حالا اين را داشته باش تا دفعه بعد چنان بلايی

سرت بيارم كه نتوانی بگی آخ ... گفتم : بيچاره شوهرت ، روی من بدبخت

امتحان ميكنی تا ...رسوندمش منزلشان . از آن ور هم رفتم سور و سات

مسافرت را جور كنم . هفته بعد با پدر و مادرامون توی راه شمال بوديم .

رفتيم ويلای پدر من ... وقتی رسيديم نگار رفت استراحت كنه ، مثل اينكه

 اصلا حالش خوب نبود .. تا روز بعد خوابيد و فردای آن روز با هم

رفتيم جنگل ... اما باز هم نمی توانست به خوبی راه برود و هر چند قدمی

 كه جلو ميرفتيم روی تنه درختی استراحت ميكرد تا باز چند قدم بر دارد .

پس از يك هفته همگی برگشتيم تهران ...يك هفته ای از برگشتمان گذشته

بود كه مادر نگار تلفن زد . گفت : كاوه سريع خودت را برسان اينجا

باهات يك كار مهم دارم . نفهميدم كه چطور خودم را رساندم ، گفتم خاله

مريم ( من به مادر نگار ميگفتم خاله ) چی شده ؟ اتفاقی افتاه ؟ گفت :

وقتي برگشتيم نگار رفت پيش دكتر . دكتر هم برايش آزمايش نوشت

و قرار بود كه امروز جواب آزمايش را بگيرد . ولی از وقتی كه بر

گشته در را روی خودش بسته و فقط ميخواد با تو حرف بزنه . فقط

ميگه به كاوه بگين كه بياد اينجا .من رفتم كنار در اتاقش و در زدم و

 گفتم : نگار در را باز كن من آمدم تو را ببينم . بعد از چند ثانيه صدای

 چرخيدن كليد را در سوراخ كليد شنيدم . در باز شد . پرده های اتاق

را كشيده بودند . اصلا صورت نگار را نميشد ديد . نگار در را بست.

وقتي به عقب برگشتم چيزی را ديدم كه باور نميكردم ، نگار گريه كرده

بود.چشمهايش قرمز بود و پر اشك .گفتم نگار چی شده ؟ چرا گريه كردی؟

نگار جوابم را نداد . صدای قلبم را ميشنيدم كه داشت از قفسه ی

سينه ام بيرون می آمد . با صدايی كه قلبم را لرزوند گفت : همه چيز

تمومه ، تو بايد من را فراموش كنی . من ديگر به درد تو نميخورم حتی

اگر نخواهی كه من را فراموش كنی مجبور ميشی كه من را فراموش كنی.

من زياد وقت ندارم و تنها ميخواستم كه اين را به تو بگويم ، برای آخرين

بار توی چشمهايت نگاه كنم و تمام خاطرات را در صورتت مرور كنم .

گفتم : نگار تو حالت خوب نيست . اصلا معلوم هست كه داری چی ميگی ؟

برگ آزمايش را دستم داد ... من از اين همه عدد و رقم و حروف لاتين

كه چيزی نميفهميدم ، اما صفحه آخر را كه ديدم در جا خشكم زد . پاهايم

سست شد و روی تخت افتادم . باورم نميشد كه نگار من سرطان داشته

باشد . اصلا امكان ندارد كه نگار من سرطان خون داشته باشد ، آن كه

 سالم هست پس اين يعنی چی ؟ نميدانستم كه چه چيزی بايد بگويم ، اما

اين را خوب ميدانستم كه من نگار را دوست دارم و به او وابسته هستم.

من كه نميتوانستم تركش كنم . سعی كردم كمی خونسرد باشم . برگه

را به كناری انداختم و گفتم كه چی ؟ من كه به تو گفته بودم تا آخرش

 با تو هستم . از كجا معلوم كه اين آزمايش درست باشد ؟ اصلا تو كه

ميدانی وضعيت اين آزمايشگاههای ايران چه جوريه !! ... يارو مرده ميرود

آزمايش اعتياد ميدهد بعد كه بهش جواب آزمايش را ميدهند برايش آزمايش

بارداری ميارند ... واقعا كه ... تو كه اين قدر زود باور و نا اميد نبودی ...

خيلی با نگار صحبت كردم و سعی ميكردم كه با اين دروغها آن را تسلی

بدهم . كم كم خودم هم داشت باورم ميشد كه اينها همه راست است . اما

خوب ميدانستم كه جواب اين آزمايشهاي تخصصی كمتر اشتباه است .

اما بهتر بود كه به خودم هم دروغ ميگفتم . اين جوری باورش برای نگار

هم راحت تر بود.قرار شد يك آزمايش ديگر بدهد و با هم دو تايی فردا

برويم و اين آزمايش را بدهد و كمی هم بيرون تفريح كنيم .آزمايش را

كه داد ، با هم رفتيم بيرون كمی گشتيم ، نگار را كافی شاپی كه هميشه

 بعد از دانشگاه به آنجا ميرفتيم بردم . بعد از آن هم سينما رفتيم . يك سر

هم رفتيم پارك ساعی كمی قدم زديم و نگار هم به من تكيه داده بود و

آرام آرام قدم ميزد . بعد از اين روز كه برای نگار شروع دوباره و برای

من تنها يك صفحه اضافی خاطرات بود ، نگار را رسوندم منزلشان و

خودم با كلی فكر و خيال برگشتم خانه .شب خاله مريم تماس گرفت.

كلی از من تشكر كرد كه حال نگار را عوض كردم به طوری كه مثل نگار

قبلی شده و از اين حرفها . ته دل آرزو ميكردم كه اين اوضاع دوام

داشته باشد . خاله مريم تنها از يك چيز نگران بود و اون مسئله

اين بود كه جواب نگار دوباره مثبت باشد . من تازه به اين فكر افتادم

كه اگر جواب مثبت بود چی كار كنم ؟ برای دوبار يك كلك و دروغ

را نميشود به كار برد . من مطمئن بودم كه نگار از بين ميرفت .

قبل از اينكه حتی با بيماری بجنگد .دو روز بعد رفتم آزمايشگاه كه

آزمايش نگار را بگيرم . قرار اين بود كه من آزمايش را بگيرم وبه نگار

بگويم . باز با كلی ورق روبرو شدم كه چيزي از آنها نميفهميدم ، پس

رفتم صفحه آخر و وقتی چشمم به نتيجه آزمايش افتاد دنيا دور سرم

چرخيد . من سعی كرده بودم كه فقط به اشتباه بودن آزمايش اول فكر كنم

نه اينكه ... نه اينكه فكر كنم كه شايد هم نگار واقعا سرطان دارد . بله

جواب باز هم مثبت بود . رفتم توی پاركی كه نزديك آزمايشگاه بود .برگ

آزمايش دستم بود و از بس آن را فشار داده بودم مچاله شده بود . تا

ميتوانستم زدم زير گريه و برای مظلوميت نگار و جفای اين چرخ نا كردار

گريه كردم . يك ساعتی گذشته بود . تازه يادم افتاد كه نگار منتظر من هست .

تصميم خودم را گرفته بودم . يك جعبه شيرينی و يك دسته گل رز زيبا

خريدم و به سمت منزل نگار روانه شدم .ميدانستم كه منتظر من هست.

تا خواستم زنگ در را بزنم ديدم در باز شد . تا چشمهای نگار با چشمهای

من تلاقی كرد سعی كردم كمی لبخند گوشه لبهای من باشد . اما تا گل و

شيرينی را ديد زد زير گريه . من تعجب كردم و دستهايش را گرفتم و گفتم

چرا گريه ميكنی ؟؟؟ ... نگار جواب داد : تو خيلی خوبی . من بايد بهترين

خبر عمرم را از تو ميشنيدم . تو هميشه راست ميگفتی اين بار هم راست

گفتی كه آزمايش اشتباهی بوده است . من هميشه مديون تو هستم و هق هق

گريه اش بلند شد .گفت : من را ببخش كه آن حرفها را به تو زدم .

من هم گفتم : نه ديگر نشد . حالا كه توبهم پيشنهاد كردی من هم حرفهای

تو را گوش ميكنم تا از دست تو راحت بشوم . آخر زني كه هميشه اشكش

در مشكش هست و هر روز يك جوری بهانه مياره و نميدانم مثل تو هست

به چه درد من ميخوره . تازه با اين قيافه ای كه الان داری مثل پيرزنها 

هستی . مگر اينكه مغزم معيوب باشد كه به حرفهايت گوش نكنم . يك

لبخند زدم كه خودم تلخی اش را حس كردم . اميدوار بودم كه بتوانم يك

جوری با اين شوخی هايی كه هميشه بين من و نگار بود اين غم درونی را

 پنهان كنم .نگار باز اخم كرد . من ميدانستم كه معمولا وقتي به من اخم

ميكند چی ميشده ؟ اما اين دفعه نميخواستم فرار كنم . باز هم يك نيشگون

گرفت كه من آرزو ميكردم كه آن قدر فشار ميداد كه من بميرم . اما بر خلاف هميشه زود رها كرد و گفت : كاوه بسه من يك كاری دارم بايد برويم و

انجام دهيم .گفتم بابا بگذار من بيام يك استراحت بكنم بعد هر كاری

داشتی من در خدمتم . گفت : نه من نذر كردم اگر جواب مثبت بود برم

يك سر امامزاده صالح ويك نذری كه دارم انجام بدهم.گفتم باشد پس زود

حاضر شو كه الان ديگر خيابانها شلوغ ميشود . وقتی داشت دور ميشد

برگشت و نگاهی كرد و از چمشانش قدرشناسی و شادی ميباريد .

ناخودآگاه گريه ام گرفت و كم كم به هق هق تبديل شد و سيل اشك

سرازير شد . خواستم بروم داخل ماشين تا راحتتر گريه كنم كه خاله

مريم از پشت سر من را صدا زد . گفت : كاوه ، نگار گفت كه جواب

منفی بوده ، پس چرا داری گريه ميكنی . سرم را بالا آوردم و از چشمهای

خيس من و لرزش دستهايم آن چه را كه بايد ميفهميد را دانست . حالا دو

نفري گريه ميكرديم كه صداي پاي نگار ما را به خود آورد . سعی كردم

اشكهايم را پاك كنم اما چشمهای قرمز من هويدای گريه ای طولانی بود .

 نگار چشمهای من را نگاهی كرد و به من گفت : كاوه چرا گريه ميكنی ؟

نكنه داری يك چيزی را از من پنهان ميكنی ؟

من ديدم وضع بدی است . اين كاخ متزلزلی را كه ساختم در همان ابتدای

كار بنای ويرانی گذاشته است . سريع در ذهنم دنبال جوابی ميگشتم كه

ناگهان گفتم : اين گريه از خوشحاليست .

گفت : يعنی چی ؟ من هم سريع گفتم : من تو را از مادرت خواستگاری

كردم و مادرت هم از طرف خودش موافقت كرده است . نگار مثل دختر

 بچه ها كمی سرخ شد . خاله مريم هم نگاه متعجبی به من انداخت و

با چشمانی متعجب و غمناك من را مينگريست .

آن شب با نگار و خاله مريم رفتيم امامزاده من كلی گريه كردم و به

درگاه خدا التماس كردم كه جان من را بگيره و نگار را شفا بدهد . برای

من زندگی بدون نگار غير قابل تحمل بود .بعد از چند روز كه قضيه را برای

پدر و مادرم تعريف كردم آشوب بزرگی در منزل ما شروع شد . من تنها پسر

خانواده و در واقع تك فرزند بودم و مادرم هم با اين موضوع مخالف بود.

ميگفت : تو داری خودت را الكی گول ميزنی و تابع احساسات شدی و يك

چيزی گفتی . آخر هم كارش به تهديد رسيد كه من را هرگز نميبخشد و از

اين حرفها . بالاخره با ميانجيگری پدرم كه مثل هميشه به نظر من احترام

ميگذاشت راضی شد كه به خواستگاری نگار بياد .البته كاش كه اصلا

نمی آمد . در تمام طول خواستگاری نگار را نگاه ميكرد و با اين نگاه

ميتوانست قلب نگار را از سينه اش بيرون بكشد . تنفر از چشمان مادرم

ميباريد . من نمی توانستم مادرم را سرزنش كنم . چون آن هم برای آينده

من نقشه های زيادی داشت و خوشبختی من را ميخواست . اما بر عكس

نگار همه اش من را نگاه ميكرد و گاهگاهی لبخندی يا چشمكی به من ميزد.

قلبم گرفته بود . اميدوار بودم كه هيچ وقت نگار متوجه دروغ من نشود.

دوست داشتم برای نگار بهترين زندگی را فراهم كنم و حتی اگر شده مدت

كوتاهی با نگار در كنارش با خوشبختی زندگی كنم . در آن مجلس با

صحبتی كه با پدرم كرده بودم ، قرار نامزدی و حتی عقد و ازدواج هم

گذارده شد . عروسی در يك باغ برگزار ميشد و حتی مقرر شد كه هر

خانواده به عنوان هديه چه چيزی را به اين نو عروس و داماد خواهد داد .

چند روز گذشت و تلفن زنگ زد و من هم چون تنها بودم تلفن را برداشتم.

خاله مريم بود . تا صدای من را شنيد هر چه فحش كه من شنيده يا تا به حال نشنيده بودم از خاله مريم شنيدم . مدام من را نفرين ميكرد و فحش ميداد.

من حتی قدرت فكر كردن نداشتم تا چه برسد به اينكه دليل اين همه

بی احترامی را بپرسم . تلفن را با صدای بلندی قطع كرد .

بعد از يك مدت كوتاهی كه تازه فهميدم چی شده تازه به فكر افتادم كه با

خاله مريم تماس بگيرم . اما هيچ كس جواب نداد . بسرعت لباس پوشيدم

و رفتم در منزلشان . هر چی در زدم كسی در را باز نكرد . تا اينكه بعد از نيم

ساعت كه آنجا منتظر بودم ديدم كه ماشين پدر نگار داخل كوچه پيچيد . وقتی ماشين جلوی در پاركينگ توقف كرد ، رفتم جلو و سلامي دادم . پدر نگار به

من نگاهی كرد و با حركت سريعی دستش را بالا برد تا به من سيلی بزند ،

اما همان طور كه من را از اين حركت مبهوت كرد ، دستش را به آرامی پايين

آورد ...گفتم آخر اين چه رفتاری هست كه با من ميكنيد مگر من چی كار

كردم كه اين چنين با من بدرفتاری ميكنيد ؟

گفت : ديگر ميخواستی چی كار كنی ؟ تو كه نميخواستی اين كار را

بكنی چرا گفتی ؟ چرا دخترم را اميدوار كردی و بعد آن بلا را سرش آوردی ؟

ميدانی الان نگار به خاطر تو نامرد تو بيمارستان هست....

گفتم : نگار من توی بيمارستان ... پدرش حرفم را قطع كرد .

گفت : خفه شو تو لياقت اين را نداری كه اسم آن را ببری ؟

همان جا نشستم و گريه كردم . ذهنم ياری نميداد و من هم نميفهميدم

كه اين مسائل چگونه به وقوع پيوسته است اما ميدانستم كه مسئله شومی

اتفاق افتاده است . مثل اينكه دل پدر نگار برای من سوخت و شايد هم فهميده

بود اگر من گناهكارم پس چرا دارم گريه ميكنم ... نميدانم اصلا چرا من را با

خودش به خانه برد !!!

بالاخره از حرفهای خاله مريم كه همراه با نفرينهای گاه و بيگاهش بود

فهميدم كه مادرم به نگار تلفن كرده و گفته كه جواب آزمايش دوم هم مثبت

بوده و من هم برای دلداری و دلسوزی نگار قرار شده با آن ازدواج كنم و

گرنه قصد چنين كاری را ندارم و بعد از آن حال نگار بد شده و آن را به

 بيمارستان بردند . من هم بعد از اينكه اين ماجرا را فهميدم با كلی قسم

 و آيه به آنها فهماندم كه من نگار را دوست دارم و قصدم هم ازدواج با

آن هست و كلی التماس كردم تا من را پيش نگار بردند.نگار تا من را ديد

سرش را برگرداند تا با من حرف نزند و من هم با اشاره سرم به پدرو

مادر نگار گفتم كه ميخواهم با او تنها صحبت كنم . خيلی طول كشيد كه من

نگار را راضی كردم . خيلی گريه كردم . خودم هم تعجب ميكردم كه چطور

اين همه اشك در من جمع شده بود تا من بتوانم نگار را راضی كنم كه با من

ازدواج كند . هر چه آن مخالفت ميكرد و ناراحتی مادرم و بيماری خودش

را بهانه ميكرد من هم با التماس و زاری و تهديد به خودكشی و اين جور

چيزها سعی ميكردم كه قانعش بكنم . نميدانم چطور راضی شد !!

اما اين را ميدانستم كه آن هم از ته قلب خواهان من هست و اين برگ

برنده من بود . آخرين حرفی كه زد اين بود كه پس با مادرت چی كار كنيم ؟

گفت : يا راضی ميشود يا اينكه راضی نميشود در دو حالت من كار خودم

را ميكنم . حتی اگر برای هميشه آن هم من را نفرين كند و يا حتی من

را طرد كند . گرچه كه ميدانم پدرم ، مادرم را راضی ميكند .

عروسی با كلی مهمان برگزار شد . نگار در آن لباس زيبای سپيد

چون فرشتگان شده بود . تحسين مهمانها را از زيبايی توام با وقار

نگار را ميشد از نگاههايشان فهميد . هيچ كس به غير از من و نگار و پدرو

مادرهايمان از بيماری نگار خبری نداشت .

اول از همه بعد از عروسی با نگار رفتم مشهد . چون نذر كرده بود كه

 حتما بعد از ازدواج با من به مشهد بياد و برای آينده هر دوتامون دعا كند

و پس از مشهد هم رفتيم كيش و از آن طرف هم اصفهان بعد از آن هم به

شيراز رفتيم .ديگر بايد برميگشتيم . هم بايد ديدار مهمانها را پس ميداديم

و هم اينكه آشيانه ای را كه با هم بنا كرده بوديم به سر و سامان برسانيم .

فيلم عروسي هم آماده شده بود و من تازه ميديدم كه شكوه اين عروسی بيش

از آنچه بوده كه من فكر ميكردم . واقعا كه پدرم سنگ تمام گذاشته بود .

سر سفره عقد ، دفعه دوم كه خطبه را ميخواندند من به نگار گفتم : بيا

همين الان بله را بگو من را راحت كن ... اين قدر من را در انتظار گذاشتی

ميترسم كه اين آخری جا بزنی و من را توی خماريت بگذاری ...

نگار آرام گفت : مگر نميدانی كه رسم هست كه دفعه سوم بله را ميگن؟

مگر اين چيزها را نميدانی ؟ من هم با شيطنت گفتم نه برای اينكه اين بار

اولم بوده كه عروسی ميكنم ... ديدم كه از زير كتم نگار داره نيشگون

ميگريه ... گفتم ترا به خدا اينجا نه ... اما آن هم كار خودش را كرد ... نامرد

فيلمبردارهمه اين صحنه ها را گرفته بود ... البته خوشبختانه اين قدر

صدای عاقد بلند بود كه صدای پچ پچ ما را ضبط نكرده بود ... نگار داشت

چمدانها را باز ميكرد و به من كه فيلم را نگاه مکيردم توجهی نداشتم .

نگاهی به چهره معصومش انداختم . احساس ميكردم نسبت به شب عروسی

كمی بيرنگ تر شده است . اما كمی كه دقت كردم يادم آمد كه معمولا

عروسها شب عروسی آن قدر آرايش ميكنند كه معمولا ميتوانند سر دامادها

را كلاه بگذارند . كليد ويدئو را زدم و بقيه فيلم را نگاه كردم .............

چند روزی گذشت و يك شب نگار آمد پيش من . گفت : كاوه ميدانی من

عاشقتم . يعنی از همان اول من عاشقت بودم . اصلا نميدانم بايد به

تو چی بگويم . هميشه دوستت داشتم و هر روز هم بر اين حس اضافه

شده است.ميدانی تو مثل يك فرشته هستی ؟ كمتر مردی مثل تو پيدا

ميشود كه اين قدر پاك باشد ... ميدانستی من آن موقع كه بيمارستان بودم

دكتر گفته بود كه من تا 1 ماه بيشتر زنده نيستم ؟ اما وقتی از مسافرت

برگشتيم دكتر به من گفت اگر قرار بود تو بميری بايد 3 ماه پيش ميمردی

پس بدان اگر سرطان تو پيشرفته هست تو چيزی داری كه كمتر كسی در

جايگاه تو ، آن را دارد كه تا به الان زنده ماندی .... ولی من ميدانم آن چيز

عشق تو هست و آن شخص هم تو هستی كه برای من معجزه كردی ...

تنها آرزوی من هميشه اين بوده كه من پيش تو باشم و در كنارت باشم

كه تو اين امكان را به من دادی ... نميدانستم بايد چی بگم فقط گريه ميكرم

چون ميدانستم كه من هم همين احساس و نظر را در مورد نگار دارم و

مطمئنم كه بدون آن من هم ميميرم ... اشك از چشمهای ما پايين ميريخت و

به هم تكيه داده بوديم ... به من گفت اگر من مردم تو ميتوانی زن بگيری

يعنی بايد زن بگيری كه خوشبخت باشی و من را خوشحال كنی ... من نگار

را دعوا كردم و گفتم اين چه حرفی است كه ميزنی ... ميبينی كه الان

من خوشبختم و تازه مطمئنم تو هم بهبود پيدا ميكنی و من تو سالهای سال

با هم هستيم .شب خوابيديم . اما صبح احساس كردم حال نگار اصلا خوب

نيست . سريع رسوندمش بيمارستان ... نميدانم چرا احساس ميكردم كه

دارد روح از بدنش خارج ميشود . لحظات آخر نگار من را صدا كرد و دستم

را در دستانش گرفت و گفت : كاوه من هميشه عاشقت بودم من را ببخش من

نميتوانم به قولم وفا كنم و تو را تنها ميگذارم و بوسه اي بر دستانم زد ..

 من گريه ميكردم . نگاه تلخی به من كرد و گفت : من هميشه با تو هستم

و با لبخند زيبايی در آغوشم جان سپرد .

من نميتواستم رفتن نگار را قبول كنم براي اينكه نگار برای من همه چيز بود

دنيای من بود . اين سرگذشتم را نوشتم تا بگويم كه من نه برای ترحم بلكه

برای آرزوی خودم برای عشقی كه هميشه داشتم با نگار ازدواج كردم و

مطمئن هستم كه نگار را باز در دنيايی خواهم ديد كه در آنجا رنگ هيچ

بيماری و دردی را نخواهيم ديد و در آنجا خوشبختی خودمان را كامل ميكنيم.

من تنها با نگار كامل ميشوم .بقيه اين نامه توسط مريم دادجو نوشته شده

است . بعد از رفتن نگارم ، كاوه تنها يك هفته دوری نگار را تحمل كرد و

بعد از يك هفته پليس كاوه را در ماشينش در حالی كه اين نامه و عكس

عروسيش را درد ست داشت پيدا كرد . قلب كاوه از تحمل اين همه درد

عاجز ماند و در تنهايی كاوه از حركت باز ايستاد . بعد از اين ماجرا همان

طور كه خودش خواسته بود كاوه را كنار نگار دفن كرديم ....

به اميد دنيايی توام با عشق های زيبا و مستمر و زندگی همراه با سلامتی

اين داستان از وبلاگ pedrampegah.blogfa.com گرفته شده است.


نويسنده: ...... مورخ: پنجشنبه 1388/11/15 در ساعت: 17:33
      |+|

http://www.blogfa.com/photo/j/just-u-4ever.jpg


نويسنده: ...... مورخ: چهارشنبه 1388/11/14 در ساعت: 1:23
      |+|

سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم

ولي.....

 
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....


گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي


او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را

هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و

گفت :


ديوانه ي باران نديده


نويسنده: ...... مورخ: چهارشنبه 1388/11/14 در ساعت: 0:32
      |+|

گاهي وقتا که ميخوام به ياد تو گريه کنم

اشک بي کسي من گونه هامو ميسوزونه

تا مياد خنده اي رو لبهاي من جون بگيره

ياد چشمات روي لبخند منو ميپوشونه

جاي خاليت مثل يه خار توي چشمام ميشينه

کور ميشه انگاري بي تو دنيا رو نميبينه

درو ديواراي خونه از تو داره صد نشونه

گلاي باغچه ميگيرن از فراق تو بهونه

کاش ميشد با مهربوني پر کنيم فاصله هارو

من ميخوام اما چه فايده دل تو نامهربونه

من که چون شمعي به شام تار تو افروختم

هر چه کردي با دلم از شکوه لب را دوختم

روز و شب بوده دعا ي من سلامت بودنت

پس چرا آتش شدي از شعله هايت سوختم


نويسنده: ...... مورخ: چهارشنبه 1388/11/14 در ساعت: 0:29
      |+|

اگر میدانستم عشق پایانی دارد هیچگاه عاشق نمیشدم!



اگر میدانستم معنای عشق بی وفایی و دلشکستن است در همان



لحظه اول که دلم را به تو هدیه دادم آن را از تو پس میگرفتم....



اگر میدانستم روزی از من سرد و خسته می شوی در همان لحظه



اول آشنایی مان قید تو را میزدم....



من عشق را نمیخواستم من محبت و دوست داشتن را میخواستم....



من وفا و ایثار را میخواستم.....



افسوس که دلم اسیر آن دل بی وفای توست و من نیز قربانی این بی وفاییت شده ام...



دیگر صبر و حوصله ای ندارم که به انتظار روزهای روشن با هم بودنمان بنشینم ....



مرا رها کن،این دل شکسته ام نیز فدای آن بی محبتهایت .....



رهایم کن تا من نیز از این شکنجه گاه عشق آزاد شوم....



و ای کاش میدانستم پایان عشق تلخ است ، ولی افسوس که



ساده بودم و اسیر احساسات دروغین عشق شدم....



نمیدانستم عشق تنها یک قصه است و حقیقتی ندارد ، نمیدانستم



دیگر در این دنیا دلی نیست که یک ذره وفا داشته باشد ، اما اینک میدانم



لحظات تنهایی شیرینتر از لحظه های تلخ عاشقی است...



تو از من سرد شده ای ، من از عشق ....



رهایم کن ای بی وفا ، بیش از این مرا شکنجه آن



دلخوشی هایت نده ، دل شکسته ام را از دلت بیرون بینداز ...



بگذار اینبار خرد خرد شود تا دیگر دلی برای عاشق شدن نداشته باشم....



مرا رها کن تا به تنها آرزویم در این لحظات تلخ برسم



آری تنهای آرزویم آزادی از آن قلب بی وفایت است...

 


نويسنده: ...... مورخ: چهارشنبه 1388/11/14 در ساعت: 0:28
      |+|
گاهی گمان نمی کنی ولی می شود!

گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود!....

نويسنده: ...... مورخ: چهارشنبه 1388/11/14 در ساعت: 0:25
      |+|
هی فلانی....

می دانی؟... می گویند رسم زندگی چنین است!!!!!!!

 می آیند.......

 می مانند.......

عادتت می دهند....... و می روند.......

و تو در خود می مانی.......

 و تو تنها می مانی.......

 راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟

مثل همه ی فلانی ها ؟

 


نويسنده: ...... مورخ: چهارشنبه 1388/11/14 در ساعت: 0:24
      |+|

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم. من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند ...


نويسنده: ...... مورخ: سه شنبه 1388/11/13 در ساعت: 19:9
      |+|

اي خدا غصه نخور از تو فراري نشدم

بعد از آن حادثه در کفر تو جاري نشدم

با وجوديکه به حکم تو دلم زخمي شد

شاکي از آنکه مرا دوست نداري نشدم

ابر را چوب همين سادگي اش ويران کرد

من که ويرانتر از آن ابر بهاري نشدم

اي خدا غصه نخور باز همين مي مانم

من زمين خورده اين ضربه کاري نشدم

هرکسي خواست تو رااز من جدا سازد ديد

هر چه کردي تو به من از تو فراري نشدم


نويسنده: ...... مورخ: سه شنبه 1388/11/13 در ساعت: 19:6
      |+|

من گرفتار سنگينيه سکوتی

هستم که گويا قبل از هر

فريادی لازم است من تمام

هستی ام را در نبرد با

سرنوشت در تهاجم بازمان

اتش زدم کشتم من بهار

عشق را ديدم ولی باور نکردم

يک کلام در جزوه هايم هيچ

ننوشتم من ز مقصدها پی

مقصودهای پوچ افتادم تا تمام


خوبها رفتند خوبیماند در يادم

من به عشق منتظر بودن

همه صبرو قرارم رفت بهارم

رفت عشقم مرد يارم رفت



سعي كن تنها باشي زيرا

تنها بدنيا امدي

و تنها از دنيا خواهي رفت

.بگذار عظمت عشق را درك

نكني زيرا انقدر عظيم است


كه تورا نابود خواهد كرد !!!!

.................................
مـــن . . .



از ســـکوت می آیم ! ! !



از تدفین غمگیـــن واژه



در قبـــر آه



از تکه پاره های روز خاطـــره



می آیم



چســـبیده به شـــب و گریـــه



با دســـت های می آیم که


ســـتاره


و ماه را به آســـمان دوخته اند



جـــاده اما پیدا نشـــد



و



تـــو گم شـــدی



من از انتـــهای راه می آیم



از پیچـــی تا پایان



کـــه بـــه آخـــر نرســـید ...


نويسنده: ...... مورخ: شنبه 1388/11/10 در ساعت: 18:34
      |+|
shayad fekr kardi saat 4 miyam pas bye ta 4
نويسنده: ...... مورخ: پنجشنبه 1388/10/17 در ساعت: 18:36
      |+|
salam pas chera nemiyay lotfan idito behem bede montazeram

 


نويسنده: ...... مورخ: پنجشنبه 1388/10/17 در ساعت: 18:33
      |+|
man farda kelasam kancel shod  , farda saat 10 biya internet ba hamon id nazanin 200798 emshab mage gharar nabod saat 7 biyay , farda dige sar kar nazariya
نويسنده: ...... مورخ: پنجشنبه 1388/10/17 در ساعت: 5:39
      |+|
har chi vaisadam nayomadi azizam arda man madrese nemiram amozeshgah bagozidegan miram balatar az falake saat age saat 10 biyay mitonam bebinamet


نويسنده: ...... مورخ: پنجشنبه 1388/10/17 در ساعت: 3:47
      |+|
کجایی پس
نويسنده: ...... مورخ: پنجشنبه 1388/10/17 در ساعت: 3:38
      |+|
فردا ساعت ۱۱:۳۰  از کلاس می یام خونه  از فلکه ساعت
نويسنده: ...... مورخ: پنجشنبه 1388/10/17 در ساعت: 3:35
      |+|
دوباره سلام من فردا صبح کلاس دارم امشب ساعت ۷

اگه نیومدم بدون بابام خونمونه  فدا ساعت ۴ عصر


نويسنده: ...... مورخ: پنجشنبه 1388/10/17 در ساعت: 2:27
      |+|
سلام گلم خوبی من شب نمی تونم بیام اینترنت فدا صبح ساعت ۱۰    ID : NAZANIN200798


نويسنده: ...... مورخ: چهارشنبه 1388/10/16 در ساعت: 22:50
      |+|

پسركي بود كه مي خواست خدا را ملاقات كند، او مي دانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه كرد و بي آنكه به كسي چيزي بگويد، سفر را شروع كرد. چند كوچه آنطرف تر به يك پارك رسيد، پيرمردي را ديد كه در حال دانه دادن به پرندكان بود. پيش او رفت و روي نيمكت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر مي رسيد، پسرك هم احساس گرسنگي مي كرد. پس چمدانش را باز كرد و يك ساندويچ و يك نوشابه به پيرمرد تعارف كرد. پيرمرد غذا را گرفت و لبخندي به كودك زد. پسرك شاد شد و با هم شروع به خوردن كردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي كردند، بي آنكه كلمه اي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريك شد، پسرك فهميد كه بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود كه برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد.

وقتي پسرك به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب كجا بودي؟!

پسرك در حالي كه خيلي خوشحال به نظر مي رسيد، جواب داد: پيش خدا!

پيرمرد هم به خانه اش رفت . همسر پيرش با تعجب از او پرسيد: چرا اينقدر خوشحالي؟!

پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارك با خدا غذا خوردم....


نويسنده: ...... مورخ: یکشنبه 1388/10/13 در ساعت: 4:35
      |+|
خدا جونم چرا عزیزم نمی یاد


نويسنده: ...... مورخ: جمعه 1388/10/04 در ساعت: 2:57
      |+|
chera hamishe fekr mikonam yadet be hame chiz hast par sal to in sham ma dashtim ba ham harf mizadim goftam shayad yadet bashe biyay o az khodet mano ba khabar koni alan ke omadam ye ki nazar dade bod fekr kardam toii yaniii enghadr bi arzesham bye
نويسنده: ...... مورخ: سه شنبه 1388/10/01 در ساعت: 6:6
      |+|
man dige nemikesham dige daram be tah khat miresam chera dari faghat tazahor be dost dashtan mikoni to aslan majbor nisti man daram har roz miyam internet ta hadeaghal ye chizi az to ..........

vali aslan to ye bar be man fekr mikoni chera man har shab bayad ba gerye bekhabam be khter kiye nimidoni dige mikham khodam basham dige man nistam na khonevade man raziye na to pas zotar tasmimeto behem bego ok


نويسنده: ...... مورخ: سه شنبه 1388/10/01 در ساعت: 1:8
      |+|
emroz sadomin bare miyam ta  bebinam omadi ya na pas kojai


نويسنده: ...... مورخ: سه شنبه 1388/09/24 در ساعت: 0:53
      |+|
سلام من آیدیم همون قبلیه


نويسنده: ...... مورخ: سه شنبه 1388/09/24 در ساعت: 0:46
      |+|

pas kojai dige


نويسنده: ...... مورخ: دوشنبه 1388/09/23 در ساعت: 18:34
      |+|
دوست دارم

به نام آنکه اشک را نشانه جدایی قرار داد.....

چه سلامی ؟چه نگاهی وقتی شانهایت به علامت نمی دانم بالاست و انگار حالا حالا ها هم خیال پایین آمدن ندارد...

 چه بهانه ای؟ وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت تر است .....

چه حرفی؟وقتی تمام حرف ها را زده تصمیم را روی دیوار هر پس کوچه ای نوشته ای و فقط من می خوانم...

چه تولدی؟ وقتی تمام شمع های دنیا را زیردین ناز سوسوی چشمانت سوزانده ای ...

چه بخششی؟وقتی دیگر چیزی حتی لحظه ایدرنگ نیست که کسی به تو هدیه نکرده باشد...

چه دوست داشتنی؟وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوست نداری...

چه سیبی؟وقتی سرخی را زیر سؤال کم رنگ ماندن و نماندنت کشتی....

 

 

 

 

 

 

 

نگرانی

آسمون من و تو یا مدت سیا شده

گفتن دوست دارم کم شده کیمیا شده

 

اون غروری که گذاشته بودیمش یه جای دنج

اومده باز توی قلب من وتو خدا شده

 

رنگ و رو رفته شده خدافظی حتی سلام

تا عزیزم پر کشیده اون به جاش شما شده

 

اون حسادتا که اول طعم عاشقی رو داشت

حالا انگار ارزشش قد یه ادعا شده

 

اون دسا که داده بودیم توی رویا مون به هم

تقصیر کیه نمی دونم ،ولی رها شده

 

ما قرار نبود مث بقیه زندگی کنیم

چرا حرفامون مث تموم آدما شده

 

گنبد عشق من و تو ضریحاش طلا یی بود

طلا ها ریخته و جنس گنبدا بلا شده

 

نکنه خدا نکرده دل تو چه جور بگم

کسی رو یه جایی دیده یعنی مبتلا شده

 

 

  

ما رو چشممون زدن ما که با هم بد نبودیم

ما چه تقصیری داریم که قحطی وفا شده

 

کسی که مراقب عاشقیمون بود همه وقت

حالا به شکستن عهدابی اعتنا شده

 

من یه مدته تحمل میکنم غصه ها رو

به خودم می گم راس راسی اشتباه شده

 

اما نه، دیدم که عشق روزایاولمون

رنگ عادت بد روزا و هفته ها شده

 

دل من دستاشو برده آسمون اون ور ماه

چشمامم خونه امن ابرای دعا شده

 

اما کاش اون کسی که دیروز می گفت مال منه

خیلی راحت بگه که دیگه ازم جدا شده

 

 

 


نويسنده: ...... مورخ: یکشنبه 1388/09/22 در ساعت: 19:22
      |+|

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie