من یک هم نفس می خوام ای خدا جرم من چی بود؟ چرا؟؟؟؟ سرنوشتم اینجوری بود بگو تا کی باید بسوزم نگو که قسمتم نبود بش نشون بده که هستی بفهمه که مثل من زیاده سرنوشتمون از اول اینجور رقم خورده سیاهه
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد وقتی رفتی همه چی رفت همه ی دلبستگی رفت شب و روز من یکی شد حتی حس زندگی رفت دیگه بی تو مرده بودم حرف مردم شده بودم توی آغوش نبودت تو خودم گم شده بودم وقتی رفتی تازه فهمیدم کی بودی برای من تپش زندگی بودی وقتی رفتی دیگه اون پنچره خوابید وقتی رفتی آره! رفتی وقتی رفتی از تو مونده یادگاری واسه ی من بی قراری خنده رو لبامه اما از دلم خبر نداری نه تو بودی نه ترانه نه یه حرف عاشقانه من مگه از تو چی خواستم فقط و فقط بهانه خیال کردم بری میری از یادم تو رفتی و نرفت چیزی از یادم تو رفتی تازه عاشق تر شدم من از اونیم که بود بدتر شدم من مثل دیوونه ها دیوونه واره دیگه در مونده بودم توی کارت حالا عاشق تر از اونی که بودم از دست دادم همه بود ونبودم تو رفتی رفتنی اما نه از دل مگه میشه تو رو یادش بره دل فقط به خاطر عشقم
چه ساده با گريستن خويش، زنده مي شويم و چه ساده در ميان گريستن، مي ميريم و در فاصله اين دو سادگي، چه معمايي مي سازيم به نام « زندگي » ! سلام خدمت بینندگان و خوانندگان عزیزم از اینکه به وبم سر می زنید خیلی خوشحالم من تنها هستم از شهر عشق که حدوداَ به دوستی سال دارم و خوشحال می شوم .
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم. من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند ...
man farda kelasam kancel shod , farda saat 10 biya internet ba hamon id nazanin 200798 emshab mage gharar nabod saat 7 biyay , farda dige sar kar nazariya
پسركي بود كه مي خواست خدا را ملاقات كند، او مي دانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه كرد و بي آنكه به كسي چيزي بگويد، سفر را شروع كرد. چند كوچه آنطرف تر به يك پارك رسيد، پيرمردي را ديد كه در حال دانه دادن به پرندكان بود. پيش او رفت و روي نيمكت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر مي رسيد، پسرك هم احساس گرسنگي مي كرد. پس چمدانش را باز كرد و يك ساندويچ و يك نوشابه به پيرمرد تعارف كرد. پيرمرد غذا را گرفت و لبخندي به كودك زد. پسرك شاد شد و با هم شروع به خوردن كردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي كردند، بي آنكه كلمه اي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريك شد، پسرك فهميد كه بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود كه برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد.
وقتي پسرك به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب كجا بودي؟!
پسرك در حالي كه خيلي خوشحال به نظر مي رسيد، جواب داد: پيش خدا!
پيرمرد هم به خانه اش رفت . همسر پيرش با تعجب از او پرسيد: چرا اينقدر خوشحالي؟!
پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارك با خدا غذا خوردم....
chera hamishe fekr mikonam yadet be hame chiz hast par sal to in sham ma dashtim ba ham harf mizadim goftam shayad yadet bashe biyay o az khodet mano ba khabar koni alan ke omadam ye ki nazar dade bod fekr kardam toii yaniii enghadr bi arzesham bye
man dige nemikesham dige daram be tah khat miresam chera dari faghat tazahor be dost dashtan mikoni to aslan majbor nisti man daram har roz miyam internet ta hadeaghal ye chizi az to ..........
vali aslan to ye bar be man fekr mikoni chera man har shab bayad ba gerye bekhabam be khter kiye nimidoni dige mikham khodam basham dige man nistam na khonevade man raziye na to pas zotar tasmimeto behem bego ok